(با خودم می خونم: با اشک و غم همرازم و...می سوزم و می سازم و... می خوانمت شب تا سحر...دلتنگم ای کرب و بلا، در اربعین دیدار ما ...
دوهفته پیش مثل همچین روزی بود که پیاده روی رو شروع کردیم. آخ که چقد دلم برا تک تک اون قدم ها تنگ شده...)
من اومدم خوابگاه ولی همه رفتن خونه هاشون. فعلا تو طبقه تنهام و شاید تا آخر هفته تو کل بلوک تنها بشم. دیشب قطار جونمو گرفت تا رسید مقصد. بجا اینکه ساعت نه برسه دوازده شب رسید. راننده آژانس میگفت از بعدازظهر هر قطاری رسیده اینجا به مسافراش گفته هر کی می خواد پیاده شه! چون بقیه مسیر فعلا در دست تعمیر است :) (دیروز صبح قطار تبریز و قطار سمنان یه تصادف بد با هم داشتن و مسافرا و ریل و قطار و همه با هم سوختن :( )
به امیدخدا امتحانمو بدم هفته دیگه...میام خاطرات سفرو می نویسم...
مرا هزار امید است و هر هزار تویی.
برچسب:
نویسنده: طاها نعمتی